یلدا

با سلام اگر در صحت و سلامت  به سر میبرید لطفا به این شماره پیامک خالی بفرستید
.
.

۵؟؟؟؟؟؟؟۰۹۳۰.
.

.
.طرح سر شماری جوجه آخر پاییز


 

روی شما  مثل هندونه ، خنده هاتون مثل قاچ هندونه ، روزگارتون مثل پوست هندونه ، جیبتونم پر تخم هندونه
یلداتون مبارک

ضلع سوم

   خوش به حال خدا

 که لحظه به لحطه با توست

و*من*

همیشه درباره*تو*

با*او*

حرف میزنم

راستی

تو در کدام گوشه این مثلثی

وقتی که من دیوانه وار

دو ضلع این نا موازی را برای رسیدن به تو دور میزنم

آری!

تو و خدا میروید

و من

ناموازی می مانم

چه خوش خیال

ضلع سومی که نمی رسد

خدا

 

پيش از اينها فکر مي کردم که خدا 

 خانه اي دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برف کوچمي از تاج او 

 هر ستاره، پولکي از تاج او

اطلس پيراهن او، آسمان

نقش روي دامن او، کهکشان 

 رعدو برق شب، طنين خنده اش

سيل و طوقان، نعره توفنده اش

دکمه ي پيراهن او، آفتاب

برق تيغ خنجر او مهتاب

 هيچ کس از جاي او آگاه نيست

هيچ کس را در حضورش راه نيست

بيش از اينها خاطرم دلگير بود 

 از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوست جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا 

 از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين کار خداست

پرس وجو از کار او کاري خداست

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است

آب اگر خوردي، عذايش آتش است

تا ببندي چشم، کورت مي کند

 تا شدي نزديک، دورت مي کند

کج گشودي دست، سنگت مي کند

کج نهادي پاي، لنگت مي کند 

با همين قصه، دلم مشغول بود 

خواب هايم خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم که غرق آتشم

در دهان اژدهاي سرکشم

در دهان اژدهاي خشمگين

بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شد نعرهايم، بي صدا

در طنين خنده اي خشم خدا

نيت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن يک درس بود 

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله 

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکليف رياضي سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

                    

تا که يک شب دست در دست پدر

 راه افتادم به قصد يک سفر

در ميان راه، در يک روستا

خانه اي ديدم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟

گفت اينجا خانه ي خوب خداست

گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند

 گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند

 با وضويي، دست و رويي تازه کرد

با دل خود، گفتگويي تازه کرد 

 گفتمش، پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟

گفت: آري، خانه اي او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي کينه است

مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني

نام او نور و نشانش روشني

خشم نامي از نشاني هاي اوست

حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي، شيرين تر است

مثل قهر مادر مهربان است

دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر هم با دوست معني مي دهد

هيچکس با دشمن خود، قهر نيست

قهر او هم نشان دوستي ست

تازه فهميدم خدايم، اين خداست 

 اين خداي مهربان و آشناست

دوستي، از من به من نزديکتر

آن خداي پيش از اين را باد برد

نام او را هم دلم از ياد برد

 آن خدا مثل خواب و خيال بود

چون حبابي، نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين، با اين خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا

سفره ي دل را برايش باز کنم

مي توان درباره ي گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مقل باران راز گفت

 با دو قطره، صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل باران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند

با الفباي سکوت آواز خواند

مي توان مثل علف ها حرف زد

با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت

مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان و آشنا:

پيش از اينها فکر مي کردم خدا

ترس از مرگ

آیا تا الان به مرگ فکر کردید؟

تا الان خودکشی به فکر تون خطور کرد؟

شما دوست دارین چه جوری بمیرین؟

آیا از مرگ می ترسین؟

پسر و روز پدر

پسرک هشت ساله همین که از مدرسه برگشت با عجله خودش را به زیرزمین خانه اش رساند و قلک سفالی اش را از زیر جعبه های که لوازم خرده ریز پدرش بود برداشت.آن قدر هم عجله داشت که قلک را همان جا وسط زیر زمین که پدرش لوازمش را می گذاشت بر زمین کوبید و تندتند سکه ها را برداشت و داخل جیبش ریخت و بلا فاصله راهی مغازه سر کوچه شد فردا روز پدر بود و پسرک که می دید پدرش کمربند ندارد بعد از اینکه بعد از دو ماه پول تو جیبیش را داخل قلک جمع کرده بود آن روز با شوق و ذوق از خانه بیرون دوید که مبادا کسی دیگری کمربند را بخرد آنقدر عجله داشت که حتی یادش رفته بود پدرش چقدر به مرتب بودن زمین حساسیت دارد...........

-این قدر نادانی که زیرزمین را پر از سنگریزه کردی و حتی تمیز نکردی!

پدر این را گفت و با کمربندی که دیروز کادو گرفته بود پسرک هشت ساله اش را تنبیه کرد!

حکایت من

حکایت من،حکایت کسی است که عاشق دریا بود، اما قایق نداشت!

دلباخته سفر بود،اما همسفر نداشت!

حکایت کسی است که زجر کشید، اما ضجه نزد!

زخم داشت ولی ناله نکرد!

نفس می کشید، اما همنفس نداشت!

می خندید ولی غمش را کسی نفهمید!

پند های لقمان حکیم:

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی:

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذاهای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب بخوابی!

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!

پسر لقمان گفت:ای پدر ما که یک خانواده فقیر هستیم،چگونه من می توانم این کار ها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذای که می خوری طعم بهترین غذا جهان را دارد

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیر تر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه

جهان است

و اگر با مردم دوستی کنی در قلب آنها جا می گیری آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

عشق دروغین

     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

آتش بزن

.....آن عشق دروغین را

طوفانی کن

.....آن لبخند شیرین را

بتاز بر دشت بی باران سینه ام

برقص بر ناله های بی تاب دلم

بساز دنیاد دگر از شعر

بریز خاکستر  عشق بر مهر

باز من زنده خواهم شد

.....در این دنیای دروغین

کاین غم و عشق تو

عادت شده برایم....

تبسم خیالی

می گویند شاد بنویس،نوشته هایت در دارند!

و من یاد مردی می افتم که با کمانچه اش گوشه خیابان

شاد می زند........اما با چشمهای خیس.....


هیچ وقت مغرور نشو، برگها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند....

نفست باران است....دل من تشنه باریدن ابر...دل بی چتر مرا همراه کن....

 

زیر بارون برو تا نکنه نامردی اشک تو ببینه و بهت بخنده...

 


کاش می شد بچگی را زنده کرد....کودکی شد کودکانه گریه کرد....

شعر قهر قهر تا قیامت را سرود!!!آن قیامت که دمی بیشتر نبود!!!

فاصله با کودکی هامان چه کرد،کاش می شد بچگانه گریه کرد!!!