پسر و روز پدر
پسرک هشت ساله همین که از مدرسه برگشت با عجله خودش را به زیرزمین خانه اش رساند و قلک سفالی اش را از زیر جعبه های که لوازم خرده ریز پدرش بود برداشت.آن قدر هم عجله داشت که قلک را همان جا وسط زیر زمین که پدرش لوازمش را می گذاشت بر زمین کوبید و تندتند سکه ها را برداشت و داخل جیبش ریخت و بلا فاصله راهی مغازه سر کوچه شد فردا روز پدر بود و پسرک که می دید پدرش کمربند ندارد بعد از اینکه بعد از دو ماه پول تو جیبیش را داخل قلک جمع کرده بود آن روز با شوق و ذوق از خانه بیرون دوید که مبادا کسی دیگری کمربند را بخرد آنقدر عجله داشت که حتی یادش رفته بود پدرش چقدر به مرتب بودن زمین حساسیت دارد...........
-این قدر نادانی که زیرزمین را پر از سنگریزه کردی و حتی تمیز نکردی!
پدر این را گفت و با کمربندی که دیروز کادو گرفته بود پسرک هشت ساله اش را تنبیه کرد!
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 22:16 توسط باران
|
چرا غم ها نمی دانند